۱۴۰۵.۰۶.۰۵

سیصد و هشتاد و یکمین محفل «شب خاطره» با خاطراتی شنیدنی از لحظه شهادت تا تشییع شهدای جنگ تحمیلی در معراج شهدای بهشت‌زهرا، در تالار سوره حوزه هنری برگزار شد.

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، سیصد و هشتاد و یکمین محفل «شب خاطره» که به روایت جهادگران از تغسیل شهدای جنگ تحمیلی دوم و سوم اختصاص داشت، ۵ شهریورماه با پخش کلیپی از تشییع شهدا و روایتی از ۷ شهید خانواده ساداتی آغاز شد.

در این محفل که روایت‌هایی از لحظات بعد شهادت تا خاکسپاری شهدای جنگ تحمیلی را شامل می‌شد، ابوالفضل خیراندیش ،یکی از جهادگران در تغسیل شهدای جنگ، گفت: درگیر دانشگاه فرماندهی و ستاد آجا (دوره دافوس) بودم و یکسالی بود که مسئولیتی نداشتم. قرار بود از ۲۵ خرداد آزمونی بدهیم و آرم دافوس را دریافت کنم. ساعت ۳ نیمه شب بود که برای نماز بیدار شدم و مشغول وضو شدم که ناگهان صدایی شنیدم. طی ۲۰ثانیه چند صدای دیگر هم شنیدم. تلویزیون را روشن کردم و خبر صدای انفجار در غرب تهران را خواندم. با دوستانم تماس گرفتم و گفتند دعاکن اتفاقات خوبی نیفتاده (خبر شهادت سردار سلامی و سردار حاجی زاده). فردای آن روز رفتم سپاه اسلامشهر و همان زمان برادر همسرم جواد تاجیک زنگ زد که به معراج شهدا برای کمک بروم و من هم گفتم فردا حتما می‌آیم. ده دقیقه بعد همسرم تماس گرفت و گفت اگر بشود من فردا به معراج شهدا بروم. به او گفتم فردا با هم خواهیم رفت. ساعت ۶ صبح راهی بهشت زهرا شدیم.

حسینیه وداع

او ادامه داد: به حسینیه وداع رفتیم. بسیار خلوت بود. وقتی داخل رفتم دیدم درِ سفید رنگی وجود دارد و بوی نامطبوعی به مشام می‌رسد. در را باز کردم و دیدم سنگ غسالخانه با چند برانکارد و پیکر چند شهیدی که کفن‌پیچ شده بودند، آنجا بود. داخل رفتم و ناگهان درِ پشتِ سرم بسته شد. بعد متوجه در روبه‌رو شدم که به سمت حیاط و سردخانه باز می‌شد. در را که باز کردم، دیدم سردخانه هنوز تجهیز نشده و کف سردخانه پر پیکر است. در حال نگاه کردن بودم که در یکباره باز شد و گفتند کد ۷۱ را بیاورید. از میان پیکرهایی که کف سردخانه بودند به دنبال کد ۷۱ می‌گشتم ولی به قدری شهید زیاد بود که پاهایم در زمان حرکت به پیکرها می‌خورد و بی‌اختیار بابت خوردن پاهایم از شهدا عذرخواهی می‌کردم. با کمک دو نفر دیگر پیکر کفن شده کد ۷۱ را به بیرون بردیم.

این راوی شب خاطره، یادآور شد: آنجا چیزهایی دیدم که هیچوقت ندیده بودم. در جایی از سردخانه مشما آبی‌رنگی با نیم کیلو گوشت دیدم که رویش نوشته بود احتمالا همسر سردار فلانی است. خشکم زد. تمام این صحنه‌ها شوک به من وارد کرد. از غسالخانه بیرون آمدم. همسرم حالم را پرسید و من به او گفتم خوبم در حالیکه دوست داشتم حقیقت را بگویم و از او بخواهم از آنجا برویم. همان لحظه حس کردم کسی از پشت ،من را به عقب کشید که کجا می‌روی، کارها مانده است. همین باعث شد تا مجددا به سردخانه برگردیم.

او ادامه داد: حسینیه وداع، حسینیه دیدار خانواده شهدا با عزیزانشان بود. همه فکر می‌کردند که می‌آیند مثل جنگ تحمیلی با شهیدشان که ترکش خورده‌ خداحافظی می‌کنند، در حالیکه بسیاری از شهدا اصلا صورت نداشتند که بتوانیم نشان خانواده‌هایشان دهیم و از خیلی‌ شهدا فقط دست یا پا مانده بود. فراموش نمی‌کنم دختری را که برای دیدن پدرش التماس می‌کرد، در حالیکه از پدر تقریبا هیچ چیزی نمانده بود جز یک دست.

از بی‌تابی و استقامت پدران شهید تا عبای اهدایی رهبر شهید

خیراندیش با بیان خاطراتی از پیکر کسانی که در بمباران زندان اوین شهید شدند خاطرنشان کرد: روزی ۲۸ تکه از بدن برایمان آوردند که وضعیت خوبی نداشتند. درون یکی از مشماها یک ران پا، یک دست و قسمتی از کمر بود و دیدم دور پای شهید کدی وجود دارد که بعد متوجه شدیم کسی است که ۲۳ خرداد شهید شده و بخشی از پیکرش هم دفن شده است. به فتوای امام شهید، اگر از پیکر حجم قابل توجهی از سر، سینه وجود داشته باشد نماز دارد و باید نبش قبر انجام شود و مجدد پیکر دفن شود.

او همچنین از شهیدی گفت که به خواب مادرش آمده و گفته که اگر به قتلگاهم نیایید و دعایم نکنید پیکرم پیدا نمی‌شود.

خیراندیش در بخش دیگری از خاطراتش از آشوبی گفت که در نیمه شب‌های آرام تهران، در بهشت زهرا در جریان بود؛ روایت‌هایی عجیب از شهدا، از بی‌تابی واستقامت پدران شهید که در سکوت و خلوت اشک می‌ریختند اما خانواده و مادران شهید را به آرامش دعوت می‌کردند.

وسایل متبرک

راوی شب خاطره، در ادامه به متبرک بودن وسایل شهدا اشاره کرد و گفت: در پیکر یکی از شهدا، یک شماره کمد بود و همه بابت تبرک می‌خواستند آن را بردارند. در پیکر شهید دیگری ترکش آهنی بود و یک مداح می‌خواست آن را تبرکی بگیرد. این وسایل ارزش مالی نداشتند ولی گویا به واسطه شهدا، عیار جواهر گرفته بود.

او در بخش پایانی سخنانش ماجرای گرفتن عبای رهبر شهید را بازگو کرد و گفت: اردیبهشت سال ۱۴۰۳ بود که خدمت رهبر رسیدم. به محض شروع جلسه به ایشان گفتم که من عبای شما را میخواهم و ایشان هم با لبخند گفتند که هر درخواستی هم اجابت نمی‌شود. آخر مجلس پرسیده شد که چه کسی عبا مس‌خواست و من سریع گفتم من بودم. گفتند چند دقیقه صبر کن و بعد از ۱۰ دقیقه عبای رهبر را برایم آوردند. از خوشحالی می‌خواستم پرواز کنم. وقتی رهبرمان شهید شد به یکی از دوستانم گفتم که من می‌خواهم این عبا را تبرک کنم و پس بگیرم. عبا را تحویل دادم و عبا سه روز روی پیکر رهبر شهید ماند و بعد از دو یا سه ماه به من بازگردانده شد. این بزرگترین چیزی است که از شهدا گرفتم و تنها چیزی است که از ایشان دارم.

بخش بعدی شب خاطره با شعرخوانی و پخش کلیپی با موضوع قصه شهادت ادامه یافت و سپس زهرا بغدادی ،کارمند بنیاد تعاون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، خاطره‌گویی کرد.

او خود را خادم خانواده شهدا معرفی کرد و برای تشریح علت حضورش در معراج شهدا به وقایعی که در دوره دفاع مقدس از سر گذرانده بود اشاره کرد و گفت: در دوره دفاع مقدس به عنوان مددکار بنیاد تعاون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خدمت می‌کردم و وقتی رزمنده‌ای به جبهه اعزام می‌شد برای سرکشی، تهیه مایحتاج و انجام امورات، به خانواده‌هایشان مراجعه می‌کردم. سال ۶۱ برادر بزرگم در عملیات فتح‌المبین شهید شد. سال ۶۲ با یک رزمنده سادات که مجروح بود و با لباس بیمارستان به خواستگاری‌ام آمده بود، ازدواج کردم. همسرم در زمان عقد من را قسم داد تا برایش دعای شهادت کنم همانجا فهمیدم زندگی‌ام در مسیر دیگری قرار گرفته است.

او ادامه داد: همسرم سال ۶۴ در عملیات والفجر۸ به شهادت رسید و پیکرش تا ۳۱ سال در همان منطقه ماند. سال ۶۵ برادر کوچکم که ۱۶ ساله بود و با دست‌کاری شناسنامه به جبهه رفته بود از من خواست لباس همسرم را کوچک کنم تا بتواند فردای آن روز و در زمان اعزام بر تن کند. برادرم که هیچ مدرک شناسایی با خود نبرده بود، در عملیات کربلای۱ به شهادت رسید. در زمان شناسایی از روی کوک یقه لباسش که خودم دوخته بودم پیکر را شناختم. لباس را خودم به او پوشانده بودم.

سخت‌ترین لحظه در معراج شهدا

بغدادی یادآور شد: عید غدیر سال ۱۴۰۴ در حال آماده شدن برای جشن بودیم که دوستان گفتند برای کمک به معراج شهدا برویم. ما همان شربت‌ها را به معراج شهدا بردیم تا اگر نتوانستیم کاری انجام دهیم حداقل شربت دست خانواده‌ها دهیم. آنجا با خانواده ساداتی که ۷ شهید داده بودند مواجه شدیم و همسر یک شهید از فراجا را دیدم که بی‌تابی زیادی می‌کرد و بسیار نگران از آینده بود. کنارش رفتم وگفتم شهید حاضر است، در نزد خدا روزی می‌گیرد و کمکت خواهد کرد ولی او متوجه صحبت‌هایم نمی‌شد. گفت شما من را نمی‌فهمید، من همسرم را از دست داده‌ام. آنجا بود که گفتم من در ۲۰ سالگی شما را درک کرده‌ام و متوجه حالتان هستم و بخاطر همین آمدم بگویم شما تنها نیستید و این راه ادامه دارد. آمدم بگویم شما نه اولین هستید و نه آخرین.

از بی‌تابی و استقامت پدران شهید تا عبای اهدایی رهبر شهید

او اظهار کرد: آنچه اثرات خیلی خوبی روی خانواده‌ها داشت این بود که به آنها می‌گفتم از فرصت و حضور کنار پیکر استفاده کنید چون وقت برای گریه زیاد است. الان که شهید صدای شما را می‌شنود با او نجوا کنید و شفاعتتان را بخواهید. فرج امام زمان را از شهید بخواهید. بعدها متوجه شدم این اثرگذارترین کارم در این همراهی بود.

این راوی شب خاطره یادآور شد: در معراج شهدا باز شدن چشم و لبخند و اشک شهدا را دیدم اگرچه ممکن است قابل باور نباشد. مادری که در بسیج خواهران شهید شده بود، فرزندانش خلعتی متبرک آورده بودند. خلعتی تعویض شد. فرزندان در جوار پیکر بودند و پسر کوچکتر نزدیک‌تر شد. تکه کفن در دستش بود که چشمشان مادر پر از اشک شد و فرزند با تکیه‌ای از همان خلعتی اشک مادر را به عنوان تبرک پاک کرد. من در معراج شهدا، خنده شهید را برای همسرش دیده‌ام؛ طوری که دندان‌ها مشخص و لب‌ها کاملا باز شد.

او درباره اتفاقات متعدد در معراج شهدا سخن گفت و سخت‌ترین لحظه را لحظه غسل دختر سه ساله دانست و افزود: هرجا صحبت از شهدا باشد، غم نیست بلکه آنها ما را به گذشت، ایستادگی، ایثار و پایمردی راهنمایی می‌کنند تا هوشیار شویم و رسالتی که بر دوشمان گذاشته‌اند را به انجام برسانیم.

بغدادی در اشاره به یکی از ماندگارترین خاطراتش از حضور در معراج شهدا اظهار کرد: بر سرِ مزار یک شهید در استانی دیگر رفته بودیم. او تنها فرزند خانواده بود. گویا همه شهر عاشقش بودند. مادر شهید به محض اینکه من را دید گفت من خوشمزه‌ترین شربت عمرم را از دست شما و در معراج شهدا خوردم و این از ماندگارترین خاطرات شد.

پخش کلیپ خنچه عقد در بخش بعدی شب خاطره از اثرگذارترین روایت‌ها با موضوع بدرقه خانواده شهید و شهادت یکی از شهدای جنگ تحمیلی در روز عقدش بود.

در بخش پایانی این محفل خاطره‌گویی کتاب «حدیث بدرقه» که شامل روایت‌های معراج شهدا در جنگ دوازده روزه است و توسط جمعی از نویسندگان نوشته شده، معرفی شد.

از بی‌تابی و استقامت پدران شهید تا عبای اهدایی رهبر شهید

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha